الشيخ الأميني ( مترجم : واحدى )
68
الغدير ( فارسى )
خثعمى و عنزى عبد الرحمن بن حسّان عنزى و كريم بن عفيف خثعمى گفتند : ما را پيش امير المؤمنين ببريد ، تا دربارهء اين مرد همانند گفتار او سخن بگوييم . آنها را نزد معاويه فرستادند و به وى خبر دادند ، گفت : آنها را نزد من بياوريد . پس هردو به سوى حجر رو كردند . عنزى به او گفت : اى حجر ، دورى مكن كه آرامگاه تو دور نيست . تو چه يارى خوبى براى اسلام بودى ! خثعمى نيز مثل او اظهاراتى كرد ، سپس آن دو را بردند و عنزى به اين شعر تمثل كرد : - درستكاران در گور چقدر از هلاكشوندگان دورند و مرگ رشتهء مصاحبت ياران را مىگسلد . خثعمى كه وارد شد ، به او چنين گفت : خدا را ، خدا را اى معاويه ، تو سرانجام از اين خانهء ناپايدار به سراى آخرت خواهى شتافت و ترا از كشتار ما مىپرسند كه به چه سبب خون ما را ريختهاى ؟ معاويه گفت : عقيدهات دربارهء على چيست ؟ گفت : همان چيزى را مىگويم كه تو ادعا مىكنى ، آيا تو از دين على كه به آيين برحق خدا بود ، تبرّى مىكنى ؟ معاويه ساكت شد و نخواست جوابى بدهد . در اين حال ، شمر بن عبد اللّه خثعمى برخاست و پيشنهاد كرد كه معاويه او را آزاد كند . معاويه گفت : به خاطر تو آزادش مىكنم ، ليكن يك ماه نگاهش مىدارم . سپس او را زندانى كرد و هردو روز يكبار او را مىخواست و با وى صحبت مىكرد . سرانجام او را آزاد كرد ، به شرط آنكه مادام كه حكومت به دست معاويه است ، نبايد وارد كوفه شود . وى به موصل آمد و پيوسته مىگفت : اگر معاويه مىمرد ، وارد شهر كوفه مىشدم . وى يك ماه پيش از مرگ معاويه وفات يافت . سپس عبد الرحمن بن حسّان عنزى را آوردند و معاويه به دو گفت : بگو ببينم اى برادر ربيعى ، دربارهء على چه مىگويى ؟ گفت : مرا رها كن و از من مپرس كه اين براى تو بهتر است . گفت : به خدا سوگند كه ترا آزاد نمىكنم تا دربارهء على سخن بگويى . عبد الرحمن